قبل از ابرها
مشکل مى شود گفت یک قصه، چه وقت شکل مى گیرد، چه وقت خودش را به نویسنده تحمیل مى کند تقریباً جوابى براى این سؤال وجود ندارد. گاهى وقت ها یک «ایده»، آن را شکل مى دهد مثل پریدن یک اسب از روى یک «مانع» در میدان اسب دوانى یا ترکیدن یک بادکنک کنار یک الاکلنگ. گاهى وقت ها هم چیزهاى بى اهمیت که ظاهراً ارزش قصه شدن ندارند مثل این «مشکل» که چطور یک قصه شکل مى گیرد! خب! فکر مى کنید بشود این سه مثال را یک جورى به هم متصل اش کرد و یک قصه از توش درآورد؟ مطمئنم که مى گویید احمقانه است! البته، همیشه چیزهاى احمقانه، قصه هاى خوبى تحویل مان مى دهند!بگذارید این طور شروع کنیم: یک بادکنک کنار یک الاکلنگ مى ترکد. پسرک سه ساله اى که نخ بادکنک دستش بوده، مى زند زیر گریه و روى طرفى از الاکلنگ مى نشیند که روى هواست و ناگهان، سنگینى اش - دقیقاً ۲۰ کیلو و ۲۰۰ گرم - یک سقوط آزاد 60 سانتیمترى را رقم مى زند و ترس این سقوط، گریه پسرک را به جایى مى رساند که همه کسانى که در «محوطه کودکان» حاضرند، مى دوند طرف اش [آیا چنین چیزى ممکن است ؟قد پسرک چقدر بوده که توانسته یک دفعه روى طرفى از الاکلنگ بنشیند که ۶۰ سانت از زمین فاصله داشته؟ مگر ممکن است که همه آن آدم ها، بچه هاشان را ول کنند و طرف این بچه بدوند؟ ] پسرک را به بیمارستان مى رسانند چون موقع سقوط، سرش از پشت سر به یک سنگ کوچک اصابت کرده؛ سنگى آنقدر کوچک که حتى براى شکستن یک پنجره در ابعاد «٢در٣» زیادى کوچک است. از بیمارستان زنگ زده اند به پدرش که سوارکار است و آن روز مسابقه داشته؛ و سوارکار، پنج دقیقه بعد باید با اسب اش از روى چند مانع مى پریده. پریده از روى «مانع» اول، از روى «مانع» دوم، از روى ... سقوط کرده است. مشکل مى شود گفت یک قصه چه وقت و به چه شکل پایان مى گیرد. مى توان پایانى خوش یا غم انگیز براى چنین قصه اى رقم زد یا اصلاً به این نتیجه رسید که کل این ماجراها بى معنا بوده اند اما... آن بچه، زنده مانده. سالم، از بیمارستان مرخص شده. آن سوارکار، حتى دچار آسیب جزئى هم نشده و پسرش را از بیمارستان به خانه رسانده. آن اسب ... بیچاره آن اسب که مى توانست پانزده سال دیگر هم زندگى کند. چه چشم هاى قهوه اى درخشانى داشت؛ چه پیشانى بلندى. لک سفید روى پیشانى اش، میان آن همه قهوه اى صورتش، چقدر، چقدر... گردنش شکسته بود و آرام و ممتد، مى نالید و خون بالا مى آورد. دامپزشک گفت: «چاره اى ندارد.» گفت: «باید خلاص اش کرد.» گفت: «...» اما اسب داشت به آسمان نگاه مى کرد؛ به همان آبى خوش رنگى که معمولاً در یک عصر بهارى مى بینیم قبل از آن که ابرها بیایند باران بگیرد.